Posts Tagged خاطره

در گذشته باقی مانده ..

خاطرات کودکی پیوستی ناگسست با حال و آینده ام دارد .. انگار که دیروز بود آجرهایی که روی هم می گذاشتم و با چوب و پارچه و مقوا برای خانه ام اسباب می ساختم تا عروسکان خیالیم خانه ای راحت و زیبا داشته باشند… انگار همین شب گذشته بود که تا صبح همچون معماری قهار ایده های نویی برای ساخت خانه ای با فرم نا متعارف داشتم و پدر که او هم خوابی به چشم نداشت گاهی به خانه ام نگاه می کرد و گاهی پیچ رادیو را می چرخاند..
دلم اما امروز که در این خانه می نویسم برای عصرانه همیشگی روی ایوان تنگ شده است و نان و پنیر و هندوانه می خواهد که دیگر هیچ بدست نمی آید چون نه ایوانی وجود دارد و نه من دیگر در دیار خوش کودکی هستم ..

برای همه شمایی که خاطرتان برایم عزیز است..

Comments (7)